تبليغاتX
هیسس (!!!) چند خط سکوت ...
 

خیلی حرف دارم برای گفتن

خیلی بهانه دارم برای گرفتن

خیلی نق دارم برای زدن

خیلی عاشقی دارم برای عاشقی کردن

اما

اینجا دیگر خلوت نیست!

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:15  توسط silence  | 

 

بعد٬ یک روز احساس کردم خیلی جا مانده ام. می فهمی؟

تاب نیاوردم.

من آدم  ِ(!) چشم بستن نیستم. آدم  ِ(!) فکر مثبت کردن و نیمه پر را دیدن هم نیستم.

این داستان فکر مثبت و خود تلقینی به نظرم کلاه غم انگیزی ست که نمی توانم بر سر خودم بگذارم.

فرار کردم.

 

بی ربط.ن: شجاع ترین آدم(!) می تونه اونی باشه که به اشتباهش اعتراف می کنه و بابتش معذرت می خواد!

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:14  توسط silence  | 

فکر می کنم شاید آدم (!) باید اول خودش به نظر عوام مشکل دار بشود،

معتاد شود مثلاً، خیانت کند، دل بشکند . . .

قضاوت های عوام را ببیند و رنج بکشد تا یاد بگیرد قضاوت نکند.

اما کاش راه ساده تری هم بود!

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:27  توسط silence  | 

هوایی شدن برای کسی که مال ِ تو نیست - که هیچ وقت هم نبوده -  عین ِ بی شرفیست !

این را همیشه ی خدا یادت بماند .

 

پ . ن : به سهم خودت از آدم ها (!) قانع باش ، سکوت !

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:22  توسط silence  | 

از خودم عصبانی ام. از خودم تا سر حد جنون عصبانی ام.

از اين ضربه ی كاری كه گذاشتم بنشيند زير چانه ام

و نمی دانم كی ممكن است كبودی اش از ذهن و زندگی ام بپرد.

منگی اش ديگر بماند.

 

بی ربط . ن : آدم (!) چه صبورانه بعضی دردها را تحمل می کند بی انکه بداند حق است یا ستم

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:30  توسط silence 

: " نمی دونی چقدر آروم شد وقتی باهات حرف زد "

(حتی فکر نکرد من چه حالی داشتم وقتی اون حرف می زد ! )

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:7  توسط silence 

 

قدیم ها یک جایی نوشته بودم:

آدم ها (!) حتی بهترین شان٬ یک جایی، یک روزی، یهو و بی هوا، من ِ سیاه ِ درونشان را نشان می دهند!

 

امروز آمدم بنویسم :

سیاهی درون بعضی آدم ها (!) را سخت می شود باور کرد.

 

بی ربط . ن : س ی ل ی !

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:16  توسط silence  | 

 

بعضی عاشقانه ها نیاز دارند به اتمام حجت. باید آن "برو" ی آخر را شنید، آن "نباش" ، آن "نه" . . .

یعنی که همیشه با ایما و اشاره ، با کم محلی و ناز و ادا رد نمی شوند،

این است که با همه ی زخم و غروری که داری ترجیحت به عاشق ماندن است تا یک سیلی آزادت کند.

پس تو هم که یک لنگه پا روی مرز رابطه لی لی می کنی، زودتر بزن ! 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:15  توسط silence  | 

 

عیب و ایراد تا دلت بخواهد، اما ظرفیت شنیدن حقیقت را همیشه داشته ام. لیاقتش را .

دروغ شنیدن حق من نیست. حق من نبود !

 

بی ربط . ن: دارم سعی می کنم ببینم می تونم با غم خودم شوخی کنم یا نه !

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:13  توسط silence 
 

می شود امروز، اینجا، به گیج و گورهای واژه نپیچم، شعر نبافم، حرف نریسم،

بی حاشیه، بی زرورق و ابروباد فقط بنویسم

دلم تنگ شده؟!


 

+ نوشته شده در  ساعت 18:49  توسط silence  | 
 

همیشه از یه جایی شروع می شه.

درست نمی شه گفت از کجا... فقط یهو به خودت میای و می بینی غریبه شدی!

یه کم که می گذره، یواش یواش این حس بهت دست میده که اصلا هیچ آشنایی در کار نبوده

از همون اولِ اولش غریبه بودی.

به همین راحتی!

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:21  توسط silence  | 

 

سوزنی دوره ی محمدشاه را می خواستیم قاب بگیریم که نپوسد. گفتیم عجالتا ً این بهار هم عصای دستمان باشد برای سفره ی هفت سین . بعد ِ بهار اگر عمرمان به دنیا بود ، می دهیم قاب فرنگی بگیرند و شیشه  بیندازند و میخ کنند به دیوارکه شاهد اصالت خانواده باشد پیش مهمان غریبه ، محض خاطر جمعی !

آینه نقره کوب و تنگ بلور را گذاشته ایم. به انضمام قرآن درباری و حافظ اجدادی و سکه عباسی و سمنوی یخی، خوشه ی گندم و شاخه ی سنبل و ماهی گلی، سیب درشت سوا کرده و سنجد بوداده، کله سیر و سرکه پیر و سماق ناب تبریز، نارنج و کاسه آب ...

منت تمام کردیم به سفره داری بهار، بلکه قدم سرچشم بگذارد و بیاید و سر شود این زمستان بد اخم بی پیر.

نوروزتان مدام

الهی که روزگارنو، روزگار صحت تن باشد و سلامت جان.

سفره ها پر برکت، مملکت امن و امان، خانه و زندگی و صحن و سراتان آباد،

هرچه مظلوم اسیر است آزاد، چشم بد از همه دور، رحمت اهل قبور،

شب تان نورانی، خوشی خنده ی نوروزی تان طولانی،

پدر و مادر و همشیره و اولاد و برادر سالم، عزت ملک سلیمانی ایران دائم،

دلتان دور از غم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:30  توسط silence  | 

نوشته بود:

می دانی ، من که قهرمان ندارم؛ خیلی وقت ست !

اما همیشه، از همان بچگی، یک صحنه ای توی سرم چرخ می خورد در وقت های سخت .

یک صحنه که نیرویش مثل خون توی رگ های من می دود .

آخرین نمای فیلم پاپیون !

وقتی توی آن اقیانوس عجیب وحشی ، جایی که حتی خط دریا و آسمان معلوم نبود، وسط آن همه موج دیوانه که هر لحظه می گفتی سرشان را به اولین صخره ی سر راه می کوبند ،

پاپیون سرش را از قلب آن همه آب بیرون کشید،

با عجیب ترین لبخند پیروزی که من سراغ دارم تا امروز، داد زد : " ببینین حرومزاده ها،من هنوز زنده ام " .

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:40  توسط silence  | 

رُک بودن من ، در حد یک خصلت ژنتیکی به ترفیع رسیده. دیگر هیچ کاریش نمی توانم بکنم .

مزه کردن حرف کار بسیار خوبی ست .

مزه کردن حرف ها ، اینکه بدانی چی را کجا بگویی ، چه موقع بخندی و چه موقع جدی باشی ، با کی خیلی خوشرفتاری کنی و با کی حفظ ظاهر کنی ، هنر بزرگیست .

من از این هنر بزرگ متنفرم .

فکر می کردم با این روند تنها می مانم . فکر می کردم همه از من می برند به زودی .

چون وقتی از کسی دلخورم می روم می گویم ببین دلخورم ازت .

وقتی کسی را دوست ندارم ، نمی گویم عزیزم چطوری ؟

اصلا اهمیت چطور بودن کسی که دوست ندارم ، حتی به پیش پا افتادگی جمله ی "عجب هوایی شد امروز " هم نیست برای من . پس نمی پرسم .

خوشرفتاری من از قلبم میاید بیرون ، نه از فکرم . . . همین !

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:37  توسط silence  | 
 

نمی گویی آدمیم (!) ما هم ٬ د ل ت ن گ  می شویم؟!

 

بی ربط . ن : ماه صفر چهارده روزست که تمام شده٬ سال سفر اما تمامی ندارد!

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:9  توسط silence  | 

 

می تونی تا همیشه دیگران رو مقصر بدونی و خودت رو تبرئه کنی

اما این کار فقط تنهاییت رو بیشتر می کنه !

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:8  توسط silence  | 
 

آدم گفت: " خدای آن چه فرمان داده بود به کار بستم الا فرمانی که علتش را ندانستم."

میکائیل گفت: " آزمایش تو نیز پرهیز از چون وچرای فرمان خدای بود. "

 

* آدم و حوا ( محمد محمدعلی)

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:6  توسط silence  | 
 

hemothorax واژه‌ی پزشکان است برای زمانی که خون دور ریه‌های کسی را گرفته و اجازه نمی‌دهد برای نفس کشیدن به اندازه‌ی کافی باز شوند.

griefothorax واژه‌ی من است برای روزهایی شبیه این که اندوه دروغ بودنش آنقدر سینه‌ام را فشرده که قد یک نفس دیگر هم باز نمی‌شود.

  

+ نوشته شده در  ساعت 10:45  توسط silence 

 

می‌دانی نباید.

یادت هست که نگویی "همیشه".

حواست هست که فکرش را هم نکنی

اما "همیشه"ی لعنتی جایی آن ته ـ بی‌آنکه ببینی ـ راهش را تپش به تپش باز می‌کند درعاشقانه‌هایت.

روزی به خودت می‌آیی که او را برای سال ها بعد برنامه‌ریزی کرده‌ای و دیگر نیست !

 

پ. ن : بعد تازه اول حکایت "خودت کردی"ها و "دیدی گفتم"ها ست. حتی اگر به زبان نیایند.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:11  توسط silence  | 

 

خدا نیاوَرَد دل به بهار ببندی ؛  بعدِ یک پاییز خیالِ آمدن و یک زمستان نیامدن َ ش !

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:33  توسط silence  |